تبلیغات
آزاد - داستانک
 
آزاد
مطالب این وبلاگ مثل عنوانش آزاد است(یعنی به موضوع خاصی ارتباط ندارد
درباره وبلاگ


از اینکه از این وبلاگ دیدن می کنید ممنون
اگه مطلبی برای وبلاگ دارید در تماس با ما درمیان بگذارید

مدیر وبلاگ : mostafa
نویسندگان
نظرسنجی
مطالب وبلاگ چطوره؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وبلاگنویسان

یکی از بستگان خدا

     

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی.

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برفها جابجا می کرد تاشاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد، انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد.انگار با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد داخل فروشگاه رفت.چند دقیقه بعد درحالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

-         آهای ، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم ،کفشها را به او داد، چسرک با خوشحالی وپشمانی پر از اشک پرسید:

-         شما خدا هستید؟

-         نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

-         آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 خرداد 1389
mostafa
یکشنبه 20 فروردین 1396 13:57
Thank you for any other informative web site.

The place else could I get that type of information written in such an ideal manner?
I have a project that I'm simply now running on, and I have
been at the look out for such information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر