تبلیغات
آزاد - داستانك!
 
آزاد
مطالب این وبلاگ مثل عنوانش آزاد است(یعنی به موضوع خاصی ارتباط ندارد
درباره وبلاگ


از اینکه از این وبلاگ دیدن می کنید ممنون
اگه مطلبی برای وبلاگ دارید در تماس با ما درمیان بگذارید

مدیر وبلاگ : mostafa
نویسندگان
نظرسنجی
مطالب وبلاگ چطوره؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وبلاگنویسان

چه كشكی چه مشكی

 

آزاد بلاگ

(برای دیدن تصویر در اندازه واقعی بر روی آن كلیك نمائید)

چوپانی گله رابه صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد . كه ناگهان گرد باد سختی در گرفت. خواست فرود آید ترسید . باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد . دید نزدیك است بیافتد و دست و پایش بشكند . در حال مستاصل شد ...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امامزاده ، گله ام نذر تو ،‌از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیداكرد و خود را محكم گرفت . گفت : ای امامزاده خدا راضی نمی شود زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرندو تو هم گله را صاحب شوی . نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم ...

.قدری پایین تر آمد و قتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت : ای امامزاده نصف گله را چگونه نگهداری می كنی؟ آنها را خودم نگه میدارم ،‌در عوض گشك و پشم نصف گله را به تو میدهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت :بالاخره چوپان كه بی مزد نمی شود. كشكش مال تو و پشمش مال من به عنوان دستمزد.وقتی  باقی تنه را سر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت : مرد حسابی چه كشكی چه مشكی ؟ ما از هول خودمان یك غلطی كریدیم . غلط زیادی كه جریمه ندارد.

كتاب كوچه – احمد شاملو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 شهریور 1390
Parisa
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر